غياث الدين بن همام الدين الحسيني ( خواند امير )
78
تاريخ حبيب السير في أخبار افراد البشر ( فارسي )
ديد گفت اى شقيق اين آيه بخوان كه ( وَ إِنِّي لَغَفَّارٌ لِمَنْ تابَ وَ آمَنَ وَ عَمِلَ صالِحاً ثُمَّ اهْتَدى ) پس مرا بگذاشت و برفت با خود گفتم اين جوان هرآينه از جملهء ابدال است كه دوبار مرا از سر من خبر داد و در منزل ديگر او را بر سر چاهى يافتم كه ايستاده ركوهء در دست و ميخواهد كه آب بگيرد ناگاه ركوه در چاه افتاد پس بجانب آسمان نگريست و مناجات كرده گفت ( اللهم سيدى مالى غيرها فلا تعد منها ) و اللّه كه ديدم كه آب چاه بالا آمده دست دراز كرده ركوهء پرآب برگرفت و وضو ساخت و چهار ركعت نماز بگذارد و بعد از آن بجانب تودهء از ريك ميل كرد و بدست خود ريك ميگرفت و در ركوه ميريخت و مىجنبانيد و ميآشاميد پيش رفتم و بر وى سلام كردم جواب داد گفتم مرا اطعام كن از زيادتى آنچه خداى تعالى به تو انعام فرموده است گفت اى شقيق همواره نعم الهى بحسب ظاهر و باطن بما ميرسد ظن خود را با واهب عطايا نيكو گردان آنگاه ركوه را به من داد بياشاميدم سويق و شكر بود و اللّه كه هرگز از آن خوشتر و لذيذتر نياشاميده بودم و سير شدم و سيراب گشتم چنان كه چند روز مرا بطعام و شراب ميل نشد پس از آن ويرا نديدم تا مكه و در حرم نيمشبى او را ديدم كه در نماز ايستاده بخضوع و خشوع تمام گريه و زارى ميكرد و چون صبح طالع شد فريضهء بامداد گذارده طواف خانه فرمود و بيرون رفت از عقبش بشتافتم مشاهده نمودم كه بخلاف آنكه در راه ديده بودم جمعى از خدام و موالى در ملازمتش بسر مىبرند و مردمان بگرد وى درميآيند و بر وى سلام ميكنند از شخصى پرسيدم كه اين كيست گفت هذا موسى بن جعفر بن محمد بن على بن الحسين بن على بن ابيطالب رضى اللّه عنهم گفتم اين عجايب و غرايب كه ديدم از مثل اين سيدى عجيب و غريب نيست حكايت در كشف الغمه از اصبع بن موسى مرويستكه گفت يكى از اصحاب صد دينار به من داد كه پيش كاظم عليه السّلام برم و مرا نيز چيزى بود كه ميخواستم بوى دهم چون بمدينه رسيدم غسلى بجاى آورده بضاعت خود را و از آن شخص را نيز بشستم و مشك سوده بر آنجا پاشيدم و وجه آن عزيز را شمرده نود و نه دينار يافتم ديگر بازبشمردم همان بود يكدينار خاصهء خود بشستم و به آن منضم ساختم و همچنانكه بود در صره كردم و شب نزد كاظم عليه السّلام رفته گفتم جان من فداى تو باد اندك بضاعتى دارم كه به آن تقرب ميجويم به ايزد تعالى گفت بيار دنانير خود را پيش وى بردم پس عرضكردم كه مولاى تو فلانكس چيزى با من همراه كرده است گفت بيار صره را پيش وى بردم فرمود كه بر زمين ريز بريختم بدست خود آن را پريشان ساخت و دينار مرا جدا كرده فرمود كه وى و زن را اعتبار كرده است نه عدد را حكايت از ابى خالد الرمانى نقلستكه در كرة اول كه مهدى عباسى كاظم رضى اللّه عنه را به بغداد طلبيد امام مرا به خريدن بعضى از ضروريات سفر مامور گردانيده در آن اثنا بر من نظر افكنده اثر حزن و ملال در چهرهام مشاهده فرموده فرمود كه اى ابو خالد چيست كه ترا غمناك مىبينم گفتم كه چون محزون نباشم كه پيش اينطاغى ميروى و مآل حال تو معلوم نيست فرمود كه هيچ باك مدار كه در فلان ماه و فلانروز خواهم آمد تو در اول شب منتظر